عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

21 اسفند روز فراموش نشدنی.نی نی ما دختره

مامانیییییی .جیگر طلای من .دختر ناز من و بابایی.الهی مامان دورت بگردههه.21 اسفند منو بابایی رفتیم سونو تا بفهمیم جنسیت شما چیه.خیلی معطل شدیمم.بابایی هم خلیی خسته بود اونجا یکم چرت میزد و من هی بیدارش میکردم.بالاخره ساعت 11 نوبتمون شد .دکتر بررسی کردو گفت بچه چندمتون خانوممم گفتم اول.بعد یه مکث کوتاه گفت نی نی تون دختره... دوست داشتم چهره بابایی رو میدیدی با اون لبخنده دلنشینش که منو از خود بی خود میکرد. صدای قلبتو گوش دادیم.پاهای ریزتو نشون دادد.واییییییییی مامانی یکی از قشنگترین و فراموش نشدنی لحظات زندگی منو بابایی وقتی بود که دکتر دست کوچولوی شما رو نشون داد.مامان قربون قدو بالات انگشتتو هی میکردی تو دهنت هی درمیاوردی هی منو بابا...
27 اسفند 1393

بوی عید

نی نی ناز من بوی عیدو حس میکنی؟امسال عید منو بابا خیلییییی سبزتر از سالهای قبله.اونم بخاطر شماستا.الهی فدات شم.تصور میکنم سال بعد شما ایشالله 6 ماهه میشی واسه عیددددد.ووووووی لباسای نازنازی برات میخریم و میریم عید دیدنی... تصور اونروزا از شوق اشکمو در میاره. پارسال واسه شیرینی های عید دست تنها بودم .امسال ولی شما نازنازی خیلییی کمکم کردی ها ناقلا.سعی کردم خیلی خستت نکنم.ولی فکر کنم شیرینی پزی خیلیی دوست داری که با اشتیاق به من کمک کردی... تازه تو درست کردن ببعی واسه عیدی بچه های فامیلم کمکم کردی ... قربون اون دستای کوچولوت بشم. راستی بین خودمون بمونه(البته باباجون رضا خبر داره)پس فردا میخایم بریم سونو گرافی واسه اینکه ببینیم ...
19 اسفند 1393

اومدن خاله کیمیا و دورهمی دوست جونی های مامان

همون 28 بهمن بعد سونو گرافی با دوست جون جونی های مامان تو کافی شاپ قرار داشتم.با هم دیگه رفتیم اونجا و وقتای وارد شدم همه از تو خبر میگرفتن که حالت چطوره،منم سریع عکستو نشون دادم دوستای مامانی هم کلیییی قربون صدقت رفتن.اونجا خاله بتی هم اومده بود.همون که نی نی ش 2 هفته ازت کوچولوتره.روز خلیییی خوبی در کنار دوستای گلم بود. خاله کیمیا با اودنش باعث شد باز دورهم جمع شیم و خوش بگذرونیم.
8 اسفند 1393

سونوی NT

عزیز دل مامان ببخشید که چند وقتی وبلاگتو بروز نکردم.بوووس   خبببببب میریم سر وقت خبرای جدید. اولیش سونوی غربالگری اولته که خداروشکر حالت خوب خوب بود و من و بابایی با دیدنت و شنیدن صدای قلبت انرژی تازه ای گرفتیم و کلی ذوق کردیم. 28 بهمن نوبت سونو داشتیم که با بابایی ساعت 4 رفتیم پیش دکتر.همون اول تا دستگاه رو گذاشت رو شکمم ازش پرسیدم حال کوچولوم خوبه؟گفت بععععععله چرا خوب نباشه.سریع صدای قلبتو پذاشت تا منو بابایی اروم شیم. بابایی زل زده بود به مانیتور که ببینه شاید بفهمه جنسیتت چیه.ولی میگفت این شیطون بلای بابا اصلا روشو طرف ما نکرد. فدات شم همین که سالم باشی هزاران هزار برامون با ارزشه.   کوچولوی مامان دوست ...
8 اسفند 1393

اسباب كشي

امروز اسباب كشي داشتيم ماماني،من به دستور بابايي فقط بايد به عنوان ناظر ميشستم ولي خب كاراشون حرص درار بود و شلخته كار ميكردم منم مجبور ميشدم نق بزنم و يواشكي يسري كارا رو انجام بدم كه بعدش باز بابايي دعوام ميكرد. اميدوارم اذيت نشده باشي من خيليي رعايت حالتو كردم گلم.   اميدوارم از خونه جديد خوشت بياد عزيز دلم،ميشيم همسايه ماماني زهرا و باباحسين تا بيشتر به من و تو رسيدگي كنن.   اميدوارم روزاي خوبي در انتظارمون باشه من كه خيليي اميدوارم تو هم با اون قلب كوچولوت دعا كن ماماني.   خيلييي دوست دارم اميد زندگي من... ...
17 بهمن 1393